مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
437
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
وزير خود بر آن تخت مىخفتند ، بگذاشت . چون شب برآمد ، از بهر سيف الملوك و ساعد ، خوابگاهى بر تخت بگستردند . ايشان بخوابگاه شدند و شمعها در بالين و زير پاى ايشان روشن بود . ايشان تا نيمهشب بخفتند . چون نيمى از شب برفت ، سيف الملوك از خواب بيدار شد . بخاطرش رسيد كه بقچه را بگشايد و بر آنچه دروست ، نظر كند . در حال ، بقچه را با شمعى روشن برداشته ، از تخت به زير آمد . بقچه را گشوده ، درو قبائى از صنعت جنيان يافت و قبا گشوده ، در آستر قبا صورت دخترى را نقش گشته ديد . از ديدن آن صورت عقلش بپريد و بى خود بر زمين افتاد . چون به خود آمد ، بگريست و بناليد و طپانچه بر سر و سينهء خود زد و آن صورت را بوسيده ، اين دو بيت برخواند : تمثال رخ ترا بچين بردستند * آنجا كه مصوران چابكدستند در پيش مثال رخ تو بنشستند * انگشت گزيدند و قلم بشكستند و پيوسته سيف الملوك ميگريست و ميناليد تا اينكه وزير او ، ساعد بيدار شد و سيف الملوك را در خوابگاه نيافت . شمع را برداشته ، بجستجوى او در قصر همىگشت تا به جائى كه سيف الملوك در آنجا بود ، برسيد . ديد كه گريان و نالان است . گفت : اى برادر ، سبب گريستن چيست ؟ حادثه با من حديث كن . سيف الملوك سخن نگفت و سر بر نكرد و همىگريست . چون ساعد اين حالت بديد ، گفت : من وزير تو و برادر توام و از كودكى با تو پرورش يافتهام . اگر تو مرا از كار خود آگاه نكنى ، راز خود بكه آشكار خواهى كرد ؟ سيف الملوك چشم بسوى او باز نميكرد و با او سخن نمىگفت و سر در پيش افكنده ، ميگريست . ساعد در كار او حيران ماند و از نزد او بيرون آمده ، شمشير بگرفت و بسوى او بازگشت و نوك شمشير بسينهء خود و قبضهء آن بر زمين نهاد و گفت : اى برادر ، اگر ماجراى خويش با من نگوئى ، خود را بكشم تا ترا درين حالت نبينم . در آن هنگام ، سيف الملوك سر برداشته ، گفت : اى برادر ، من شرم ميدارم كه ماجراى